غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

311

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

با چشم مرا خوشست تا دوست دروست * از ديده و دوست فرق كردن نه نكوست يا اوست بجاى ديده يا ديده هم اوست و جناب افضل الانام مولانا نور الدين عبد الرحمن الجامى اين رباعى را برشيد وطواط نسبت نموده‌اند و اللّه تعالى اعلم و هم درين سال ابو كاليجار بدار القرار خراميد و پسرش ملك رحيم بجاى پدر نشست و در سنهء سته و اربعين و اربعمائه حافظ خليل بن عبد اللّه الحنبلى كه يكى از علماء فن حديث است از عالم فانى نقل كرد و در سنهء سبع و اربعين و اربعمائه ميان رئيس الرؤسا كه وزير قائم خليفه بود و بساسيرى كه در سلك امراء ديلم انتظام داشت غبار نقار ارتفاع يافته بساسيرى از بغداد بيرون رفت و دست بغارت و تاراج برآورده از حاكم مصر مستنصر علوى استمداد نمود و مستنصر ملتمس او را مبذول داشت لهذا اختلال و پريشانى باحوال بغداد راه يافت و چون اين خبر بسمع طغرل بيك سلجوقى كه در آن اوان در ممالك خراسان و عراق عجم و آذربيجان فرمان‌فرما بود رسيد عازم دار الخلافه گشت و در روز دوشنبه بيست و پنجم ماه رمضان سال مذكور با عظمت و ابهت موفور بباب شماسيه نزول نمود و هم در آن ماه ميان لشكريان طغرل بيك و بازاريان بغداد بسبب معامله نزاع واقع شده مهم بدانجا انجاميد كه سوقيه سلجوقيه را سنگباران كردند و مواد فتنه و فساد روى در ازدياد نهاده از جانبين چند كس كشته گشت و اموال فراوان بدست سلجوقيان افتاد و طغرل بيك ملك رحيم را باعث اين وحشت دانسته بخليفه پيغام داد كه اگر اين قضيه بانگيز ملك رحيم نبوده او را نزد ما بايد آمد و ملك رحيم نزد طغرل رفته همان زمان مقيد شد و در سنهء ثمان و اربعين و اربعمائه بساسيرى موصل را مسخر گردانيد و طغرل بيك لشكر بدانجانب كشيده و او را منهزم ساخت و در سنهء تسع و اربعين و اربعمائه شارح صحيح بخارى ابو الحسين على بن خلف بن بطال القرطبى علم عزيمت بعالم آخرت برافراخت و در سنهء خمسين و اربعمائه ابو ابراهيم اسحق بن ابراهيم الفارابى كه خال اسماعيل جوهرى بود و كتاب ديوان الادب تصنيف اوست از عالم انتقال نمود و در همين سال برادر مادرى سلطان طغرل ابراهيم ينال در مقام عصيان آمده همدان را بتحت تصرف درآورد و طغرل بيك متوجه دفع او گشت و چون بساسيرى اين خبر شنود بر سبيل تعجيل بجانب بغداد شتافت و در هشتم ذيقعدهء سنهء مذكوره بدان بلده رسيده قائم خليفه را حبس كرد و رئيس الرؤسا را با جمعى از مخصوصان بارگاه خلافت بر شتران نشانده در گرد بازارها بگردانيد آنگاه همه را كشته خليفه را بمهارش عجلى سپرد و خطبه بنام مستنصر علوى خواند و قائم از محبس رقعه‌اى مصحوب معتمدى نزد طغرل بيك روان كرد مضمون آنكه شعار قرامطه ظاهر شده بناء اسلام روى بانهدام دارد و اگر توانى بىتأنى بدينجانب شتاب طغرل بيك صفى الدين ابو العلاء منشى را گفت كه سطرى چند مشتمل بر قبول ملتمس خليفه بر ظهر همين مكتوب قلمى كن منشى نوشت كه ( ارجع اليهم فلنأتينهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها اذلة و هم صاغرون ) و سلطان چشم بر آن نوشته انداخته منشى را تحسين كرد و